آیا باید کاملا مدرن شویم؟

Standard

قصه از کجا شروع شد

از چندی پیش، صندوق‌دار کافه‌ای که به صورت مرتب می‌روم، رمز عابر بانک من را حفظ کرده است. به نظر می‌رسد خودش این کار را نشانی از دوستی و توجه ویژه به مشتری ثابت خود قلمداد می‌کند. وقتی موضوع را با دوستانم مطرح کردم، برخی انتقاد کردند و معتقد بودند که این کار نه تنها نقض حریم شخصی است، بلکه می‌تواند پیامدهای خطرناکی (از جمله خطر سرقت) به همراه داشته باشد. بی‌شک شما هم به صورت روزانه با موارد مشابهی مواجه می‌شوید که متصدیان فروش رمز عابربانک‌تان را می‌پرسند. بهانه و دست‌مایه اولیه این نوشته همین است: آیا باید بگوییم یا خیر؟
جامعه یا اجتماع

«فردیناند تونیس»، در یک تقسیم‌بندی از جوامع، میان شکل اولیه «اجتماع»(گمینشافت) و شکل مدرن «جامعه»(گزلشافت) تمایز قایل شد. مدل اجتماع یا جماعت، نمونه‌های سنتی‌تری هستند که همچنان روابط آن‌ها بر پایه نسبت‌های قومی، قبیله‌ای و یا خویشاوندی شکل می‌گیرد. (روابط سنتی خودمان به ویژه در روستاها و شهرهای کوچک‌تر را به یاد بیاورید) به تعبیر تونیس، روابط انسانی در اجتماع(گمینشافت) بر «عاطفه» استوار است.
در مقابل اجتماع، جامعه(گزلشافت) قرار دارد که بر اساس الزام و نیاز شکل گرفته است. (تجربه زیست در کلان‌شهرها را مجسم کنید) در این مدل، علاقه جای خود را به اکراه داده است، سودجویی جای خدمت‌رسانی را می‌گیرد و رقابت، جایگزین حمایت می‌شود. تونیس، در آغاز کتاب خود (اجتماع و جامعه) می‌نویسد اجتماع به همبستگی کل ابنای بشر گرایش دارد اما در جامعه انفکاک و جدایی استوار است. در جامعه افراد به صورت ارگانیگ به هم پیوند نخورده‌اند بلکه به صورت ارگانیک جدا شده‌اند! فرد در اجتماع احساس امنیت و حمایت می‌کند در حالی که در جامعه با احساس ناامنی و رقابت مواجه است.
به صورت کلی، «اجتماع» ظرفیت‌های محدودی دارد که پاسخ‌گوی نیازهای جهان امروز نیست و به ناچار باید جای خود را به «جامعه» بدهد. روابط ارگانیک در جامعه مدرن است که امکان گسترش جوامع و تبدیل مجامع پراکنده سنتی به دولت/ملت‌های بزرگ را فراهم می‌کند. همچنین، نقش فرد و اصالت فردیت انسان تنها در بستر جامعه قابل توجه و تحقق است چرا که در اجتماع سنتی، اولویت با خانواده/قبیله است. با این حال، شکسته شدن روابط شخصی سنتی و جایگزینی آن با روابط غیرشخصی مدرن، آبستن آسیب‌های اجتماعی و روانی است که انزوا و تنهایی، افسردگی و حتی خودکشی از شایع‌ترین موارد آن هستند.
ما چه کنیم؟

تقسیم‌بندی تونیس، در آثار اندیشمندانی چون «ماکس وبر» و «امیل دورکیم» هم تکرار شد؛ اما به مرور مشخص شد که هیچ جامعه‌ای را نمی‌توان کاملا مدرن یا کاملا سنتی قلمداد کرد. پس ما همواره با جوامعی مواجه هستیم که به تعبیر «فردریک ریگز» ویژگی «منشوری» دارند. یعنی بافتی ترکیبی از هر دو نوع جامعه و اجتماع را شامل می‌شوند. من گمان می‌کنم این ویژگی منشوری جوامع، دقیقا در انسان‌ها هم وجود دارد. یعنی هیچ یک از ما نه کاملا مدرن هستیم و نه کاملا سنتی؛ بلکه در موقعیت‌های گوناگون با روی‌کردهای مختلف و گاه متضاد رفتار می‌کنیم. اگر فراموش نکنیم که هر یک از این دو روی‌کرد نقاط مثبت یا منفی خاص خودش را دارد و لزوما هیچ یک بر دیگری برتری مطلق ندارند، آن‌گاه با خیالی آسوده‌تر می‌توانیم فارغ از برچسب‌های جامعه‌شناختی، سود و زیان هر عملی را در موقعیت خاص خودش بسنجیم.
اجازه بدهید به ماجرای خاص خودم باز گردم. حریم خصوصی و ضرورت رعایت آن از دستاوردهای جوامع مدرن است. به ویژه با گسترش روابط اجتماعی و ورود فن‌آوری‌هایی نظیر بانکداری الکترونیک، مرزهای این حریم شخصی به صورت مداوم در حال تغییر و حتی گسترش هستند. اما من گمان می‌کنم هر یک از ما می‌توانیم متناسب با تجربیات و روحیات شخصی خود، نسخه‌هایی کاملا منحصر به فرد از این حریم‌ها تهیه کنیم.
برای مثال، من بیش از ۱۰ سال است که از عابربانک استفاده می‌کنم. در تمام این مدت حتی با یک مورد مشکل هم (نظیر سرقت) مواجه نشدم. اساسا در حساب شخصی من به قدری پول نیست که بخواهم نگران‌اش باشم. در مقابل، طی این ده سال، احتمالا هزاران بار با متصدیان خریدی برخورد کرده‌ام که بدون رعایت مقررات از من رمز کارت را طلب کرده‌اند. حال حساب کنید که اگر من با تصوری ذهنی از الزامات زیست مدرن، هر بار می‌خواستم با فروشنده وارد بگو مگو بشوم، طی این هزاران مورد چقدر مسببات فرسودگی روح و روان خودم را فراهم می‌آوردم؟ یا حتی چه تصویر عبوس و نامطبوعی در محیط اطرافم به جای می‌گذاشتم؟

من به حریم شخصی خودم اهمیت بسیار می‌دهم. اما حداقل در این مورد خاص ترجیح من مشاهده مجدد لبخند صندوق‌دار کافه است که توانسته در دل یک کلان‌شهر با روابطی تماما «گزلشافتی»، یک مدل کوچک «گمینشافتی» را بازسازی کند و به من احساس مطبوعی از دوستی، آشنایی، راحتی و حمایت را بدهد.

(کانال تلگرامی «مجمع دیوانگان»)

KabK22

نگاه سینمایی به سیاست، فرصت «نفهمیدن» به ما می‌دهد!

Standard

«اسلاوی‌ ژیژک»، علاوه بر تشابه ظاهری خیره کننده، دست‌کم یک شباهت دیگر هم با «حمیدرضا صدر» دارد: نگاهی سینمایی به جهان! اختلافی هم البته وجود دارد؛ آقای صدر، فوتبال را به شیوه‌ای سینمایی می‌بیند، اما ژیژک همین کار را با سیاست انجام می‌دهد. ژیژک اظهار امیدواری می‌کرد که ترامپ رییس‌جمهور شود تا با قرار گرفتن یک موجود غیرقابل پیش‌بینی (توصیفی خوش‌بینانه از ترامپ) در راس هرم قدرت، ساختار سیاسی آمریکا یک تکانی بخورد. درست مثل یک فیلم کسالت‌بار که برای جذابیت‌اش باید چند حادثه اکشن به آن اضافه کرد. من با حمیدرضا صدر موافقم. به نظرم او به زیبایی توانسته کارکرد سرگرمی‌خواهی و زیباشناختی فوتبال، به عنوان یک خوراک رسانه‌ای را تشخیص دهد. در مقابل فقط می‌توانم بگویم ژیژک «نمی‌فهمد» که آنچه به صورت مستقیم با مرگ و زندگی صدها میلیون انسان در ارتباط قرار دارد جای این دست ماجراجویی‌ها نیست. موضوع این نوشته اما یک چهره دیگر است.
«حمید دباشی» با انتشار مقاله‌ای مدعی شده که نه تنها ژیژک، بلکه «نوام چامسکی» هم در موضع‌گیری انتخاباتی خود دچار خطا شده‌اند. (اینجا: goo.gl/m9jFKB) چامسکی، پیش از این از مردم دعوت کرده بود تا برای جلوگیری از رای آوردن «نئوفاشیست‌ها»، علی‌رغم میل خود به هیلاری کلینتون رای دهند. دباشی این موضع چامسکی را به همان اندازه اشتباه می‌داند که حمایت ژیژک از ترامپ را. آقای دباشی مدعی کشف راه حل سومی است.
استاد «چپ‌گرای ایرانی» که ساکن «آمریکا» است و برای «الجزیره» مقاله می‌نویسد، در جریان انتخابات مقدماتی حزب دموکرات آمریکا از سناتور برنی سندرز حمایت کرده بود. دباشی در مقاله اخیر هم راه حل ابتکاری خود را در اصلاح «حزب فاسد دموکرات» توسط امثال سناتور سندرز می‌داند. پیش از این شماری از ایرانیان مقیم آمریکا که افکاری نزدیک به دباشی داشتند، به دنبال شکست سناتور سندرز در انتخابات مقدماتی، با شعار «حتی ترامپ هم از کلینتون بهتر است» از رای دادن به ترامپ حمایت کرده بودند. (چامسکی در توصیف این گروه از تمثیل «روشنفکرانی که از هیتلر حمایت کردند» استفاده می‌کند) با این حال استاد دباشی با انتقاد اخیر خود از ژیژک، در واقع مدعی شود که با این گروه مرزبندی دارد؛ اما راه‌کاری که در پیش می‌گیرد عملا چیست؟
نوام چامسکی هم در جریان انتخابات مقدماتی از سندرز حمایت کرده بود. هرچند حتی سندرز هم در برابر آرمان‌های چپ‌گرایانه چامسکی صرفا یک «مهره داخل سیستم» تعریف می‌شد، (توصیف خود چامسکی است) اما آنارشیست کهنه‌کار، با تمایزگذاری میان آرمان‌خواهی در حوزه نظر و الزامات کنش‌کری در جهان واقعیات، نه تنها از سندرز، که حتی پس از او از کلینتون هم حمایت کرد. درست همان کاری که خود سناتور سندرز هم انجام داد؛ اما تصمیمات این دو چهره آمریکایی تاثیری در تصمیمات قاطع استاد ایرانی نگذاشت.
یک طنز ایرانی وجود دارد که می‌گوید در یک مجلس ترحیم اعلام کردند مرحوم وصیت کرده که کسی سیاه نپوشد. ملت یک صدا گفتند: مرحوم غلط کرد. ما به احترام‌ش می‌پوشیم. حمید دباشی و دوستان همراه‌اش در اقدامی جالب تلاش کردند تا شوخ‌طبعی ایرانیان را به صورت عملی به رخ آمریکایی‌ها بکشانند. پس درست همان زمان که مدعی می‌شوند «آن راه سوم» را در ظهور سناتور سندرز کشف کرده‌اند، در عین حال یادشان نمی‌رود که سیاست او برای رای دادن به کلینتون را اشتباه بخوانند.
رای‌دهندگان ایرانی، طی دو انتخابات پیاپی ۹۲ و ۹۴، نشان دادند در درک جایگاه و کارکرد صندوق رای به چه بلوغ و انسجامی رسیده‌اند. اکثریت آرای ایرانیان نشان داد که آن‌ها می‌فهمند رای ندادن به یک گزینه «بد» در روز انتخابات، هیچ تفاوتی با رای دادن به گزینه «بدتر» ندارد. من در جایگاهی نیستم که به استاد دباشی جسارت کنم و بگویم سطح درک ایشان از کنش سیاسی، حتی از میانگین فهم رای‌دهندگان ایرانی هم پایین‌تر است. پس برای توضیح این مساله که چطور دباشی هم می‌تواند رای به کلینتون را غلط بخواند و هم رای دادن به ترامپ‌ را، فقط می‌توانم به این نتیجه برسم که جناب استاد توانایی درک دارد، اما مصرانه «در برابر فهمیدن مقاومت می‌کند»!
اگر دباشی و دوستان‌اش (در مواردی مریدانش) در همان موضع کاملا تنزه‌طلبانه باقی می‌ماندند که برویم به نامزد حزب سبز که اصلا شانسی ندارد رای بدهیم من حداقل می‌توانستم بگویم با گروهی طرف هستیم که دوست دارند بدون آغشته شدن به سیاست، همچنان روی هوا راه بروند. موارد مشابه این شیوه از تنزه‌طلبی را زیاد دیده‌ایم. (به هر حال در آمریکا سخن گفتن از تحریم انتخابات حتی در سطح شوخی هم مطرح نیست. پس رای دادن به گزینه‌های گمنامی که کسی حوصله ندارد پرونده‌شان را بررسی کند راه در رو خوبی است) اما وقتی دوستان تلاش می‌کنند تا با انتقاد همزمان از چامسکی و ژیژک، مدعی راه حل سومی در عرصه عملی سیاست شوند و اتفاقا آن راه حل سوم هم دقیقا کسی است که اگر اسم‌اش را در همین مقاله اخیر با نام چامسکی جایگزین کنیم هیچ فرقی در مقاله «هر دو اشتباه می‌کردند» وجود ندارد، دیگر سر سوزنی راه برای خوش‌بینی، ولو در تنزه‌طلبی جناب استاد باقی نمی‌ماند.

تنها پرسش که برای من باقی می‌ماند این است که چه چیز به ژیژک کمک می‌کند که همچنان بتواند «نفهمد» و به دباشی کمک می‌کند که همچنان «در برابر فهمیدن مقاومت کند»؟ و چه چیز سندرز و چامسکی را مجبور به پذیرش واقعیت می‌کند؟ به نظرم پاسخ، در همان نگرش «سینمایی» به جهان است. طبیعتا یک استاد مهاجر ایرانی که نصف دنیا را سفر کرده تا در دل بزرگ‌ترین نماد سرمایه‌داری بیرق چپ‌گرایی بلند کند و خاستار دگرگونی نظام شود، پیشاپیش نشانه‌های کافی برای اثبات این حقیقت بروز داده که تا چه میزان واقعیات جهان را به شکل پرده سینما می‌بیند. درست مانند ژیژک اروپایی که به نظر می‌رسد آمریکا را در هالیوود خلاصه کرده است. سندرز و چامسکی اما آمریکایی هستند. آن‌ها فرصتی برای نفهمیدن ندارند؛ نمی‌توانند سرنوشت خودشان، هم‌‌وطنان‌شان و کشورشان را به بازی بگیرند. آن‌ها به ناچار همان‌قدر واقع‌گرا رفتار می‌کنند که رای دهندگان ایرانی در داخل خاک ایران.

(کانال «مجمع دیوانگان»: http://j.mp/1XCsVqQ)

KabK22

کشتن از سر ترحم!

Standard

یکی از دوستان ما چند وقت پیش بچه گربه مریض‌احوالی را از خیابان پیدا کرد. تیمار کرد. پیش دامپزشک برد و خلاصه به قول خودش «نجات‌ داد». بعد در مشورت با برخی گروه‌های حامی حقوق حیوانات، گربه را بردند و عقیم کردند. استدلالی که «فعالین حامی حقوق حیوانات» مطرح کرده بودند نظیر همین متنی است که عینا از یکی از صفحات فیس‌بوکی آن‌ها نقل می‌کنم: (از اینجا: goo.gl/Zpq10v)
«غذارسانی در کنار عقیم‌سازی تنها راه‌کاری‌ است که می‌شود زندگی کوتاه و زجر‌آور گربه‌های خیابانی را قابل تحمل‌تر کرد … حالا بهترین فصل برای عقیم‌سازی گربه‌ها است. تغییری که با عقیم‌سازی می‌توانید در زندگی یک گربه خیابانی ایجاد کنید بسیار بزرگ است. غذارسانی در کنار عقیم‌سازی می‌تواند جان یک گربه‌ خیابانی را از مرگ نجات دهد. با عقیم‌سازی یک گربه‌ ماده می‌توانید از تولد تعداد زیادی نوزاد گربه که سرنوشتی جز مرگ در زیر چرخ‌های ماشین‌ها یا گرسنگی در انتظار‌شان نیست جلوگیری کنید».
به نظر می‌رسد نطفه اصلی این استدلال بر دو پیش‌فرض اصلی بنا شده است:
۱طبیعت، زیست یا مرگ عادلانه‌ای برای گربه‌ها فراهم نکرده است. تا حدی که زندگی گربه‌ها به قدری دردناک است که اساسا به دنیا نیامدن برایشان بهتر است.

۲ما مسوول نجات گربه‌ها از این دور باطل زندگی‌های دردناک هستیم. پس باید برایشان تصمیم بگیریم که کدام وضعیت به سود آن‌ها است.
من گمان می‌کنم، این فرضیاتی که اینجا در مورد گربه‌ها به کار گرفته شده، در موارد بسیاری به انسان‌ها هم تسری پیدا می‌کند. برای مثال آرتور شوپنهاور، شاعر و فیلسوف آلمانی می‌گفت «دنیا چنان جای تیره و زشتی است که تنها امر اخلاقی قابل تصور آن است که دنیا اصلا وجود نداشته باشد». خوشبختانه مسوولیت تصمیم‌گیری در مورد دنیا هیچ وقت به دست جناب شوپنهاور نیفتاد. اما سال‌ها بعد، با روی‌کار آمدن هیتلر، آلمان‌ها پروژه «کشتن از سر ترحم» را به صورت رسمی اعلام کردند.
در جریان این طرح که تاریخ رسمی شروع آن اول سپتامبر ۱۹۳۹ اعلام شد، نازی‌ها پزشکان و کارکنان بیمارستان‌ها را به نادیده گرفتن برخی بیماران ترغیب می‌کردند چون اعتقاد داشتند مرگ برای آن‌ها بهتر از زندگی است. بدین ترتیب بیماران از گرسنگی و مرض جان می‌دادند. پس از آن نوبت به گروه «مشاوران» رسید که به صورت منظم از بیمارستان‌ها بازدید می‌کردند و تصمیم می‌گرفتند که زندگی برای چه کسانی سخت است. این گروه‌ها جدا می‌شدند و به مراکز «کشتار از سر ترحم» ارسال می‌شدند تا با تزریق مواد کشنده «راحت شوند». تا ماه اوت سال ۱۹۴۱ که ظاهرا طرح فوق متوقف شد، دست‌کم ۷۰هزار نفر در آلمان و اتریش «از سر ترحم» کشته شدند که بخش عمده‌ای از آن‌ها را معلولان جسمی و ذهنی تشکیل می‌دادند.
همچنان می‌توان پذیرفت که مثال‌هایی از جنس حیوانات، یا معلولان جسمی، آن هم برای اتخاذ تصمیمی در سطح مرگ یا عقیم‌سازی، مثال‌هایی اغراق شده و مواردی خاص هستند. اما در دل این شیوه از استدلال، هنوز نطفه‌ای وجود دارد که به سیاست‌های متداول و حتی آشنای دیگری ختم می‌شود: اینکه «یک عده‌ای خودشان نمی‌توانند صلاح خودشان را تشخیص بدهند و ما مسوولیت و صلاحیت داریم تا برای آن‌ها تصمیم بگیریم». به نظرم، این دقیقا همان هسته مرکزی یک شیوه از نگرش به جهان است که باید مورد سنجش و داوری قرار گیرد.

گمان من بر آن است که بخش عمده‌ای از ما، حتی در روزمره‌ترین مسائل زندگی، چنین قضاوت‌هایی در مورد اطرافیان خود داریم. به زعم خود در حق آن‌ها لطفی می‌کنیم (غذایی می‌دهیم) و در مقابل به خود حق می‌دهیم تا به جای آن‌ها (که به نظر ما نمی‌توانند صلاح خود را تشخیص دهند) تصمیم بگیریم؛ بدون اینکه هیچ گاه فکر کنیم چنین شیوه‌ای تا کجاها ممکن است ادامه پیدا کند و چه عواقبی می‌تواند به همراه داشته باشد.

KabK22

تراژدی در خدمت بقا

Standard

تعریف «درام تراژیک» و ارکان آن همیشه مورد اختلافات بوده است. معیار اصلی تشخیص آن نیز تراژدی باستانی یونان است که هرکس برای توضیح یا توجیه نظراتش به جنبه‌ای از آن ارجاع می‌دهد. «شکل اجرا» هم یکی از این موارد مورد تاکید است. در فستیوال‌های آتنی، تماشاگران به نوعی نقش «هم‌سرایان» را ایفا می‌کردند و از این جهت حضوری فعال و به نسبت «مشارکتی» داشتند. ترکیب «درام تراژیک مشارکتی» را برای توصیف همین وضعیت به کار می‌برم.
افلاطون منتقد سرسخت هنر بود. او به یک «عالم مُثُل» باور داشت که ذات حقیقی هرچیز در آن قرار دارد. جهان ما، صرفا تصویری از آن «مُثُل»های حقیقی است. هنر هم (شما نقاشی را در نظر بگیرید) صرفا «تصویری از تصویر» حقیقت است. تصویری از عالم واقعیات زمینی که خودش تصویری است از عالم مُثُل. پس بر خلاف فلسفه که ما را به درک عالم مُثُل نزدیک می‌کند، هنر ما را دو برابر از حقیقت دور می‌کند.
سال‌ها بعد، نیچه از استدلال افلاطون علیه خودش استفاده کرد. او جهان مدرن را درست مثل آتن باستانی در معرض خطر نیهلیسم می‌دانست. پس در جست‌وجوی سپر مدافعی که آتنی‌ها را از آن خطر نجات داد برآمد و به هنر «تراژدی» رسید. چرا؟ دقیقا به همان دلیل که افلاطون می‌گفت: چون هنر خود واقعیت نیست؛ بلکه «تصویری از تصویر» است. نیچه پا را از افلاطون هم فراتر گذاشت و گفت هنر وهم است؛ خیال و دروغ است و دقیقا به همین دلیل ارزشمند است؛ چراکه می‌تواند میان ما و جهانی از پوچی، زشتی و تباهی فاصله بیندازد.
اینکه چرا نیچه اعتقاد داشت مدرنیسم (درست مثل جریان عقلانیت فلسفی آتن) محکوم به نیهلیسم است؟ موضوع صحبت من نیست. نکته جالب برای من آن است که نیچه در برابر این خطر سه سپر مدافع را می‌توانست تصور کند. ضعیف‌ترین و غیرقابل اعتمادترین این سپرها «مذهب» بود. آنقدر سست که عملا توان هیچ گونه مقاومتی در برابر عوارض مدرنیته را نداشت. (مگر اینکه از اساس جلوی خود مدرنیته را بگیرد که این موضوع بحث ما نیست) سپر دوم، «عقل‌باوری» (علم‌باوری) است. نیچه می‌گوید به مدد شجاعت مردان بزرگی همچون «کانت» و «شوپنهاور» می‌دانیم که عقل از درک تمامی ابعاد جهان قاصر است. پس به محض اینکه انسان این حقیقت را دریابد، سپر عقلانیت‌اش هم فرو خواهد پاشید و در معرض تروماهای خطرناکی قرار خواهد گرفت.
اما چرا آنجا که مذهب و عقلانیت (فلسفه) هر دو ناتوان می‌شوند، این «تراژدی» است که تاب مقاومت دارد؟ پاسخ نیچه همان «درام تراژیک مشارکتی» است. حضور فعال مخاطب در جریان تراژدی به او کمک می‌کند که به بخشی از یک «ما»ی بزرگ بدل شود. مثل احساس تماشاگران فوتبال که هم از هیجانات مسابقه به وجد می‌آیند و هم در یک کنش جمعی مشارکت دارند. این یکی شدن با جمع، در عین برانگیختگی احساسات فاصله‌ای میان انسان منزوی و جهان واقعیت ایجاد می‌کند که کارکرد سپر دفاعی دارد.
با این تعریف، نه تنها انواع دیگر هنر (حماسی، غنایی یا کمدی) آن کارکرد مورد نظر نیچه را ندارند، بلکه حتی دیگر تراژدی‌ها که بدون مشارکت فعال مخاطب اجرا می‌شوند هم فاقد این وجه موثر هستند. نیچه در عصر خود به عنوان تنها بارقه امید برای احیای تراژدی (مشارکتی) یونانی، اوپرای واگنر را پیشنهاد می‌کرد. اوپرایی پر تجمل که ابهت و شکوه آن مخاطب را مقهور ساخته و از خود بی‌خود می‌کرد. ما اما در نسخه‌های بومی خود، نمونه‌ای منحصر به فرد را داریم که نه تنها به مراتب بیش از اوپرای واگنر، بلکه ای بسا بیش از تراژدی‌های آتنی هم خصلت «مشارکتی» داشته باشد: تعزیه!
چه خود تعزیه، به عنوان یک نوع نمایش را در نظر بگیریم، چه کل مناسک سوگواری محرم را یک کارناوال تراژیک بزرگ قلمداد کنیم، در هر دو صورت ما تمامی عناصر «درام دراژیک مشارکتی» را در اوج خود مشاهده می‌کنیم. داستان تراژیک که بی‌شک حضور دارد. عنصر «مشارکت» اما چنان چشم‌گیر است که احتمالا در هیچ مدل دیگری قابل تکرار یا مقایسه نخواهد بود. فرد حاضر در سوگواری به تماشا آمده و نظاره‌گر است، اما درست در همان لحظه خودش نیز عامل فعال و عنصری از کل نمایش است. حتی حرکات نمایشی انجام می‌دهد، با دیگر بازیگران همراه می‌شود، فریاد می‌زند و نقش خودش را در اثر تراژیک ایفا می‌کند.

از این منظر، من می‌توانم به نتیجه‌ای برسم که دست‌کم در سطح گمانه‌زنی و مبداء بحث می‌تواند مورد توجه باشد: علی‌رغم آنکه مذهب، به تعبیر نیچه، از مقاومت در برابر نیهلیسم عاجز است، اما برخی از مناسک مذهبی که به صورت مشارکتی رقم می‌خورند و دارای عناصر تراژیک هستند می‌توانند این کارکرد را داشته باشند. شاید این تئوری بتواند یک پاسخ دیگر ارائه دهد به این پرسش که چرا علی‌رغم روند رو به افول مذهب در سطح جامعه، اقبال به مناسک مذهبی/تراژیک، از سوگواری عاشورا گرفته تا راهپیمایی اربعین، روز به روز در حال گسترش است. 

KabK22

بازتاب‌های تاریخی پیروزی دو حزب آمریکا در تاریخ ایران

Standard
کودتا: نخستین انعکاس پیروزی جمهوری‌خواهان


تا پیش از دهه ۳۰ شمسی، رد پای مشخصی از آمریکایی‌ها در سیاست کشور ما وجود ندارد. در واقع مبدا آغازین روابط ایران و آمریکا را باید در این دهه جست. جایی که با آغاز درگیری‌های ایران و انگلیس بر سر مساله نفت، انگلیسی‌ها پیشنهاد کودتای مشترک را با آمریکا در میان گذاشتند. این پیشنهاد با مخالفت رییس جمهور وقت «هری ترومن» مواجه شد. او دخالت در ایران را منوط به دخالت نظامی شوروی کرده بود. به همین دلیل مصدق نیز امیدوارانه با ترومن وارد مذاکره شد تا شاید بتواند از قدرت آمریکا علیه انگلیس استفاده کند. طبیعتا ترومن حاضر نبود علیه متحد قدرتمندی مانند انگلیس با مصدق هم‌پیمان شود. اما حداقلش این بود که هیچ اقدامی هم علیه ایران انجام نداد. تلاش‌های انگلیس تا پایان ریاست‌جمهوری دموکرات‌ها به جایی نرسید. اما با روی کار آمدن «ژنرال دوایت آیزنهاور» از حزب جمهوری‌خواه، نقشه کودتا تصویب شده و به اجرا درآمد. بدین ترتیب:
اصلاحات امینی: نخستین انعکاس پیروزی دموکرات‌ها
پس از کودتا ما برای ۸ سال تمام در یک استبداد سیاه فرو رفتیم. به طوری که هیچ کس نمی‌تواند اشاره‌ای تاریخی به یک اتفاق جدی و امیدوار کننده در سیاست ایران حدفاصل سال‌های ۳۲تا ۴۰ داشته باشد. اما با پایان کار جمهوری‌خواهان در آمریکا، نوبت به دولت دموکرات «جان اف کندی» و پس از او «لیندون جانسون» رسید. کندی، بلافاصله پس از روی کار آمدن پادشاه ایران را برای اصلاحات سیاسی تحت فشار قرار داد. درخواست‌های آمریکا از ایران دو مورد عمده داشت: نخست کاهش بودجه نظامی و لغو بسیاری از سفارش‌های نظامی که به خود آمریکا داده شده بود. دوم انتخاب علی امینی به عنوان نخست وزیر. بدین ترتیب، پس از یک دوره استبداد سیاه، شاه ایران علی‌رغم میل باطنی و تحت فشار سنگین دموکرات‌های آمریکا به نخست‌وزیری امینی اصلاح‌طلب و ملی‌گرا رضایت داد. هرچند امینی در سایه کارشکنی شاه و همراهی نکردن ملی‌گرایان خیلی زود شکست خورد، اما روی کار آمدنش نخستین بازتاب حکومت دموکرات‌ها در ایران بود.
کارتر و سیاست حقوق بشر
حد فاصل سقوط امینی تا آستانه انقلاب سه رییس جمهور در آمریکا ظهور کردند. اولین لیندون جانسون (که به دنبال ترور کندی ۶ سال رییس جمهور شد). دو نفر بعدی ریچارد نیکسون و جرالد فورد جمهوری‌خواه. دهه‌ای که سرشار بود از استبداد و سرکوب مخالفان. این دوران، با پیروزی جیمی کارتر دموکرات در انتخابات سال ۱۹۷۶ به پایان رسید. این بار نیز کارتر به مانند کندی شاه ایران را برای انجام اصلاحات تحت فشار قرار داد. سیاست معروف «حقوق بشر کارتر» به باور بسیاری از مورخان، یکی از عوامل تشدید و تسریع وقایع انقلاب بود. زیر فشار کارتر بود که شاه ناچار شد تعداد زیادی از زندانیان سیاسی را آزاد کند. قطار انقلاب شتاب گرفت و خیلی زود نظام شاهنشاهی سقوط کرد. پس از آن وقایع شتاب گرفتند. ابتدا دولت کارتر تلاش کرد که دولت ایران را از خطر حمله عراق آگاه کند. پس از آن دانشجویان ایرانی سفارت آمریکا را اشغال کردند و کارتر هم در مقابل ایران را تحریم کرد. دومین انعکاس پیروزی دموکرات‌ها در ایران با آزادی زندانیان شروع شد و با اشغال سفارت و قطع رابطه به پایان رسید.
دومین انعکاس جمهوری‌خواهان: جنگ
ناتوانی کارتر از حل مناقشه گروگان‌ها باعث شد نتواند در دور دوم پیروز شود. پس کاخ سفید به لطف گروگان‌گیری ایرانی‌ها به دست «رونالد ریگان» جمهوری‌خواه افتاد. رییس جمهوری که در طول ۸ سال جنگ هر بلایی که می‌توانست سر ایران آورد. از حمایت و تجهیز صدام گرفته تا حملات مستقیم نظامی به ناوچه‌ها، سکوها و بنادر و در نهایت هواپیمای مسافربری ایران.
اصلاحات: سومین انعکاس دموکرات‌ها
پس از ریگان، نوبت به جرج بوش پدر (باز هم جمهوری‌خواه) رسید که فقط یک دوره رییس جمهور بود و تغییری در روابط ایران و آمریکا رقم نزد. اما بعد از چهارسال، کلینتون دموکرات از راه رسید و نوار پیروزی جمهوری‌خواهان را قطع کرد. روی کار آمدن کلینتون، فضای جهانی را تغییر داد. هرچند کلینتون، به عنوان آلترناتیوی نسبت به جنگ‌طلبی جناح دیگر، تحریم‌های جدیدی علیه ایران وضع کرد، اما در مجموع سیاست نرم‌تر او سبب شد که در ایران هم گارد بسته ضد غرب به نحوی باز شده و نوبت به اصلاحات برسد. کلینتون بسیار علاقمند بود که با دولت اصلاحات مذاکره مستقیم داشته باشد، اما حتی تلاش شخصی او برای دست دادن با خاتمی، با آن ماجرای پنهان شدن در دست‌شویی سازمان ملل به شکست انجامید تا سیاست دست‌های پیش آمده کلینتون جای خودش را به مشت‌های گره کرده جورج بوش پسر بدهد.
باز هم جمهوری‌خوان و جنگ
بوش پسر در اقدامی که نمی‌دانم چه نامی می‌توان برای آن انتخاب کرد، دولت مبدع «گفت و گوی تمدن‌ها» را یکی از سه راس هرم «محور شرارت» خواند. در دو حمله برق‌آسا ابتدا افغانستان و سپس عراق را با خاک یکسان کرد و چه کسی است که نداند برای حمله سوم به ایران بی‌تابی می‌کرد. طبیعتا، در برابر این مشت آهنین، حکومت ایران هم واکنشی رو به عقب نشاند و خودش را جمع کرد. استراتژی گفت و گو با جهان شکست خورده بود، پس نوبت به علاقمندان به «جنگ تمدن‌ها» رسید.
دموکرات‌ها، این بار با مذاکره و برجام
پرخاش‌گری بی‌دلیل بوش بار دیگر مقامات ایرانی را متقاعد ساخت که آمریکا قصد ساقط کردن نظام را دارد. پس ما هم باید در یک لاک بسته دفاعی فرو برویم. تا زمانی که بوش سر کار بود هیچ توضیح دیگری قابل قبول نبود. اما باراک اوباما از راه رسید تا همه چیز عوض شود. اوباما در نامه‌هایی مستقیم خطاب به رهبر ایران اطمینان داد که ابدا قصد سرنگونی نظام را ندارد. سپس شروع به ارسال پیام‌های نوروزی کرد و تمام توانش را به کار بست که مساله سرنگونی نظام را از ذهن مقامات ایرانی پاک کرده و از آنان دعوت به مذاکره کند. طبیعتا این وسط تحریم را هم در دستور قرار داد که فقط در مقایسه با جنگ‌های بوش باید سنجیده شود. به شخصه گمان می‌کنم اوباما در نهایت موفق شد حداقل‌های اعتماد ایران را جلب کند. پس شرایط در ایران هم به گونه‌ای رقم خورد که دولتی با شعار مذاکره سر کار بیاید.

من نمی‌خواهم از روند این یادداشت نتیجه بگیرم که روی کار آمدن جمهوری‌خواهان در آمریکا لزوما با سقوط اصلاحات و جریانات دموکراتیک در ایران همراه خواهد بود. بی‌شک این یک نگاه تک‌بعدی و بسیار تقلیل‌گرایانه است. با این حال نمی‌توان انکار کرد که تندروها همواره همدیگر را تشدید و تقویت می‌کنند. این می‌تواند یک زنگ خطر باشد. تلنگری که به یاد بیاوریم دشواری‌های ترامپ برای ما، صرفا در تصمیمات کاخ سفید خلاصه نخواهد شد. بازتاب آن سیاست‌ها در داخل ایران و واکنش جناح‌های سیاسی به این تحریکات، بسیار مهم‌تر تغییرات عرصه بین‌الملل خواهد بود.

KabK22