بیایید فعلا فقط اشک بریزیم

Standard

یک درون‌مایه نسبتا ثابت در آثار اصغر فرهادی، مساله «قضاوت» است. نه با آن خوانش اغراق‌شده که «دیگران را قضاوت نکنید»؛ حداقل در این سطح که «اینقدر زود قضاوت نکنید». به نظرم، این موضوعی است که در ابعاد بسیار متفاوتی می‌توانیم آن را گسترش بدهیم و تبعات‌اش را ببینیم.
شاید تلخ‌ترین و تاریک‌ترین نقاط انقلاب ما بحث دادگاه‌های انقلاب بود. قضاوت‌هایی انتقادبرانگیز که گاه در چند دقیقه خلاصه می‌شدند و در همین زمان اندک حکم مرگ انسانی را صادر می‌کردند. حالا می‌توانیم کمی تامل کنیم که پس از این همه سال نقد دادگاه‌های چند دقیقه‌ای، ما دقیقا از چه گلایه داشته‌ایم؟ آیا انتقاد ما از قضاوت‌های شتاب‌زده باعث شده که خودمان از تکرار رفتاری مشابه پرهیز کنیم؟ یا آنکه ما هم عادت کرده‌ایم با کمترین اطلاعات احکام محکومیتی صادر کنیم که فقط پشتوانه اجرایی ندارند؟
در بعدی دیگر، یکی از جذابیت‌های مذهب خوانش ساده‌تری است که مذاهب از جهان ارائه می‌کنند. (برای مثال در مقابله با پیچیدگی‌های خوانش فلسفی) اما اگر محوریت را به همین ساده‌سازی بدهیم، آنگاه در نسخه‌هایی افراطی بیم آن می‌رود که در دامی شبیه بنیادگرایی بیفتیم. برای بنیادگرایان، قضاوت هیچ پیچیدگی و ظرافتی ندارد. حقیقت خیلی ساده است و در دو رنگ سیاه و سفید خلاصه می‌شود. این خوانش ساده‌تر به قضاوت‌های سریع‌تر می‌انجامد و پیامدهایی که بی‌نیاز از توضیح هستند.
دنیای ادبیات و هنر، دورترین فاصله را از تفسیر ساده جهان دارد. به قول میلان کوندرا، «هر رمان به ما می‌آموزد که جهان پیچیده‌تر از آن است که گمان می‌کنیم». از این نظر، شاید بتوان درک کرد که چرا هنرمندان بزرگ کمتر به دسته‌بندی‌های آشکار سیاسی می‌پیوندند. برای آنان مرزبندی‌های پررنگ نمی‌تواند معنای دقیقی داشته باشد. پیچیدگی جهان اصالت این مرزها را زیر سوال می‌برد و طبیعتا قضاوت را دشوار و دشوارتر می‌سازد. عصر روشنگری با «دکارت» آغاز شد که می‌گفت «شک می‌کنم، پس هستم». آنکه شک نمی‌کند و مدام حکم قاطع می‌دهد انسانی است ماقبل جهان مدرن. این قضاوت‌گرِ غیرشکاک را شاید بتوان انسان بیگانه با هنر خواند؛ همان «پشمینه‌پوش تندخو» که به تعبیر حافظ «از عشق نشنیده‌ست بو».
نمی‌دانم که برای خوانندگان این سطور، مقدمه پیشین چقدر می‌تواند با ادامه حرف ارتباط معنایی داشته باشد. این، تنها احساسی است که به شخصه طی ساعات اولیه وقوع فاجعه آتش‌سوزی تجربه کردم. درست در همان دقایقی که بهت مواجهه با واقعه و حیرت از تصاویر وحشت‌ناک آن، قدرت هرگونه تحرک یا تامل را فلج می‌کرد. درست در همان زمان، در خلال انبوه اخبار تکان‌دهنده، موجی از قضاوت‌های آخرالزمانی بود که بی‌وقفه احکام محکومیت صادر می‌کردند: محکومیت مسوولان، محکومیت شهرداری، کمیته بحران، مالکان ساختمان، جمعیت حضار و حتی محکومیت انقلاب ۵۷ و مصادره اموال و الخ.
این سطح از خشونت، این سطح از تعجیل برای صدور احکام قاطع، این سطح از شتاب‌زدگی و قضاوت‌گری از کجا آمده است؟ چطور هنوز اصل خبر از راه نرسیده دادگاه رسیدگی به متهمان‌ش هم تشکیل شده و احکام‌ش صادر می‌شود؟ اصلا همه‌اش به کنار، چرا ما حتی نمی‌توانیم به عنوان یک ملت حداقل برای چند ساعت به واقع سوگوار باشیم؟ چرا دیگر نخستین احساسی که در برخورد با فجایعی این‌چنین همه‌گیر می‌شود بهت، سکوت و اندوه نیست؟ چرا همه در سکوت اشک نمی‌ریزیم و در کنار هم شمع روشن نمی‌کنیم؟ چرا وقتی مصیبتی بر سرمان نازل می‌شود نمی‌توانیم فقط برای چند ساعت کینه‌ها را کنار بگذاریم و دست تسلی به سوی هم دراز کنیم؟
من پاسخ این سوال‌ها را نمی‌دانم. هرچه هست، حکایت از یک بیماری مزمن و ریشه‌دار در قلب جامعه ما دارد. دردی که باید حتما به سراغ‌ش برویم و برای درمان‌اش بکوشیم، وگرنه دیگر نمی‌توانیم یک «ملت» باشیم. اما نه حالا، فعلا وقت‌اش نیست، حالا فقط باید سوگوار باشیم؛ حالا باید کمی از شتاب و هیجان فاصله بگیریم؛ بگذارید فعلا فقط اشک بریزیم برای آنان که از دست دادیم و از صمیم قلب امیدوار باشیم به اندک بارقه‌های امید که خبر می‌دهند از دل این هیولای سوزان، یک انسان دیگر نجات پیدا کرد.

KabK22

جای خالی هاشمی، بار سنگین آن «واجب کفایی»

Standard

خوابیدم و بیدار شدم، هنوز هاشمی مرده بود. باز خوابیدم و بیدار شدم. اوضاع همان بود که قرار نبود باشد. پیش از آنکه نسل من به دنیا بیاید، هاشمی را مرد اول قدرت می‌دانستند. در تمام طول عمر، ما نیز همین تصور را داشتیم، یا همین را به ما تلقین می‌کردند. برای ما، جهان بدون هاشمی حتی قابل تصور هم نبود؛ چه برسد به پیش‌بینی یا تحلیل. حجم یادداشت‌هایی که در طول این ۴۸ ساعت به چشم دیده‌ام، به اندازه مواجهه با «جهان بدون هاشمی» حیرت‌آور بود. من هنوز هم نمی‌توانم مدعی شوم که از بهت خبر خارج شده‌ام، چه برسد به ادعای تحلیل وضعیت. به هر حال، امروز که از مراسم پرالتهاب وداع باز می‌گشتم، احساسی گنگ در من شکل گرفت که صرفا تجربه‌ای است از وضعیتی جدید. اینجا فقط می‌خواهم همین تجربه را به اشتراک بگذارم.
استراتژی معروفی را سعید حجاریان در دوران اصلاحات مطرح کرده بود: «فشار از پایین، چانه‌زنی از بالا». تا زمان حضور اصلاح‌طلبان در راس قدرت، هم تکلیف بدنه پایین روشن بود و هم مسوولین چانه‌زنی در بالا. اما دولت اصلاحات که به پایان کار خود رسید، جای خالی چانه‌زنندگان به خوبی احساس شد. لزوما همه قصد نداشتند همان استراتژی پیشین را ادامه بدهند؛ اما مساله این بود که ما کار دیگری بلد نبودیم!
ساختار حقوقی و حقیقی قدرت در کشور ما به شیوه‌ای شکل گرفته که معمولا امکان دیگری قابل تصور نیست. نهادهای مدنی در جامعه ما بدان حد توسعه نیافته‌ که نفوذ دولت را در عرصه عمومی محدود کند. از طرف دیگر، میان هسته حقیقی قدرت، با بدنه جامعه، فاصله‌ای است که امکان تاثیرگذاری مستقیم بر آن وجود ندارد. در اکثر موارد، این بخش‌های انتخابی حکومت بودند که نقش واسط را بازی می‌کردند. آن استراتژی معروف هم بر همین پایه تدوین شده بود؛ اما بخش‌های انتخابی حکومت هم قابل حذف و تصفیه بودند، کما اینکه همین هم شد.
وقتی تمامی اصلاح‌طلبان از نهادهای انتخابی حذف شدند، بخش بزرگی از جامعه، فقط یک دریچه به قلب و کانون هسته قدرت سراغ داشت که امکان چانه‌زنی را حفظ می‌کرد: هاشمی رفسنجانی. ویژگی‌ها و نوع خاص سیاست‌ورزی آقای هاشمی این اطمینان را ایجاد می‌کرد که هرچند جایگاه ایشان ممکن است تضعیف شود، اما خودش حواس‌ش هست که هیچ وقت کاملا حذف نشود. پس تکلیف بدنه اجتماعی همچنان روشن بود. ما فقط مسوول همان فشار از پایین بودیم.
با فوت ناگهانی آقای هاشمی، این اطمینان خاطر همیشگی از بین رفته است و من گمان می‌کنم بهت گسترده‌ای که در بین بخش بزرگی از جامعه ایجاد شده، دقیقا محصول همین دغدغه است: «پس چه کسی قرار است چانه زنی‌ کند»؟ این سوال به تنهایی اهمیت ندارد؛ بلکه در دل خود خبر از یک استیصال دیگر می‌دهد:: «اگر تیم چانه‌زنی نداشته باشیم، پس وظیفه ما چه خواهد بود»؟
به گمان من، در ناخودآگاه ایرانیان، چانه‌زنی و مصالحه همواره یک «واجب کفایی» بوده است. بار منفی کلماتی همچون «مصالحه» یا «سازش» نیز سبب شده که اکثرا ترجیح دهند همان نقش «فشار» را بر عهده بگیرند و مصالحه را به دیگری حواله دهند. (طبیعتا اگر لازم شد، همان دیگری را می‌شود قربانی کرد تا تنزه تاریخی ما مخدوش نشود) حالا اما، با درگذشت بزرگ‌ترین مصالحه‌گر تاریخ جمهوری اسلامی، زنگ هشداری به صدا درآمده که شهروندان برای نقش‌آفرینی سیاسی خود باید آماده پذیرش مسوولیت‌های جدیدی شوند. بدنه اصلاح‌طلب جامعه ایرانی دارد با وضعیتی مواجه می‌شود که دیگر نمی‌تواند پرهیز از تنزه‌طلبی خود را به مشارکت در یک انتخابات محدود کند. آن مرد که همواره بار پذیرش واجب کفایی را به تنهایی بر دوش می‌کشید رفته و حالا مسوولیت‌اش باید بین تمامی شهروندان توزیع شود.
امروز که از مراسم وداع باز می‌گشتم، برای نخستین بار جرقه عینی این وضعیت را در ذهن خود احساس کردم. ما رفتیم و شعار هم دادیم. اما چه کسی قرار است برای تبدیل فشار شعارهای ما به یک دستاورد ملموس وارد مذاکره شود؟ به نظرم، در ایران پس از هاشمی، صرف همین حضورهای خیابانی و شعار دادن‌ها دیگر نمی‌تواند ادای وظیفه شهروندی محسوب شود. ما حالا باید دقیقا مشخص کنیم که ساز و کار تبدیل مطالبه و مقاومت مدنی به دستاورد سیاسی چیست؟
پیش از نگارش این متن، ایده آن را با دوستی مطرح کردم. در پایان پرسید: «خب، پس باید چه کنیم»؟

جواب من فقط یک کلمه بود: «نمی‌دانم»! اما حالا می‌خواهم پاسخ خودم را اصلاح کنم که: «نمی‌دانم، اما بالاخره این را هم یاد می‌گیریم».

KabK22

یک تصویر و چهارنگاه

Standard

چندی پیش تصاویری از چند حرکت جمعی در کردستان مورد توجه رسانه‌ها قرار گرفت. یکی تقدیر عمومی از سربازی بود که برای نجات جان یک سگ به روی مین رفته بود. (goo.gl/NxkwE7) دیگری تجمع فراگیر مردمی بود که نه برای تماشای اعدام، بلکه برای پیش‌گیری از آن جمع شده بودند. (goo.gl/no4NqX) طبیعتا هر دو تصویر در نوع خود شگفتی‌برانگیز بودند. چطور اهالی برخی از کوچکترین شهرستان‌های کشور (یکی مریوان و دیگری روانسر) به چنین بلوغ جمعی و مدرنی دست یافته‌اند؟
من گمان می‌کنم می‌توان بخشی از پاسخ را از دل یک تصویر دیگر بیرون کشید. تصویر هم‌نوازی جمعی تنبورنوازان کرد که البته به فارسی می‌خوانند. (از آپارات+ ببینید) تصویری که می‌توان از نظرگاه‌های متفاوتی بدان نگریست و با هر کدام سرفصلی برای بازخوانی و بازاندیشی در آن پیدا کرد:
۱- روح جمعی
احتمالا نخستین و برجسته‌ترین تصویری است که در این هم‌نوازی به چشم می‌آید تبلوری از روح‌جمعی است. شمار انبوه نوازندگانی که هماهنگ و یک‌دست سازی می‌نوازند و آوازی می‌خوانند. دست‌ها با هم حرکت می‌کنند و در هنگام «شر» و «چنگ» رقصی هماهنگ از انگشت نوازندگان را به تصویر می‌کشند. این هماهنگی بی‌شک به سادگی پدید نمی‌آید و البته نمی‌تواند به روی صحنه‌ی اجرا خلاصه شود. چنین گروه‌هایی باید در زندگی اجتماعی نیز دارای پی‌وندهای عمیق و ارتباطات گسترده باشند. همین شبکه ارتباطی گسترده به اهالی منطقه اجازه می‌دهد پی‌وستگی و روح جمعی خود را حفظ کنند تا همچون یک توان بلقوه، در مواقع لزوم از آن بهره بگیرند. خواه در یک اعتراض باشد، یا طرح مطالبه و حتی سپاس‌گذاری و تقدیر. گمان می‌کنم ما ساکنان کلان‌شهرها، بی‌نیاز از هیچ آمار و تحقیقی بتوانیم قضاوت کنیم که جای خالی این روح جمعی در شهرهای بزرگ تا چه میزان احساس می‌شود. این احتمالا همان دلیلی است که «تنهایی» را به دغدغه‌ای جهانی بدل ساخته و در شعار سالانه سازمان بهداشت جهانی هم تبلور پیدا کرده است.
۲- برابری
حضور آشکار زنان و دختران نیز بلافاصله توجهات را جلب می‌کند. فراموش نکرده‌ایم در منطقه‌ای از جهان به سر می‌بریم که حامل بیشترین نابرابری‌های جنسیتی است. غیبت زنان خاورمیانه در عرصه عمومی همواره نگران‌کننده و حتی بحران‌ساز بوده است. تحقیقات فراوانی می‌توانند گواهی دهند که غیبت زنان در عرصه عمومی چطور به خشونت یک جامعه تماما مردانه منجر خواهد شد. حال در دل خاورمیانه و آن هم در بخش‌های به نسبت محروم‌تری از کشور ما، به ناگاه شاهد جوششی هستیم که حضور و مشارکت زنانه را دوش‌به‌دوش و پا‌به‌پای مردان می‌پسندد. جنبه دیگری که خود جای تامل جداگانه دارد، کنار هم قرار گرفتن سالخوردگان، جوانان و حتی کودکان است، گویی که در این میان هیچ طبقه‌بندی و معیاری بجز کرامت برابر انسانی وجود ندارد.
۳- نرم‌خویی
هنر به صورت کلی و موسیقی به صورت مشخص، بیشترین فاصله را از جنگ و خشونت دارند. موسیقی در پیوند با تارهای احساس آدمی، دریچه‌ای جدید به جهان هستی باز می‌کند که تصاویری متفاوت از عینک عقلانیت ارائه خواهد کرد. در این جهان خوش‌آوا، و البته در این تصویر خاص، نقش «تنبور» هم کارکرد ویژه‌‌ای دارد. سازی که از اساس با نوعی حزن و تامل پی‌وند خورده و در نقطه مقابل هنری که می‌تواند هیجان‌برانگیز باشد، بر آرامش و تسکین تاکید دارد. ملتی که با تنبور بزرگ می‌شوند، بی‌شک بیشترین فاصله را با جنگ و خشونت و پرخاش خواهند داشت.
۴- مدارا و روح ملی

در نهایت، وجه دیگری که به شخصه برایم اهمیت دارد، روح مدارا و ملی‌گرای یکی از اقوام ایرانی است. تنبور ساز بومی کردهای ایران است که با زبان کردی پی‌وندی ناگسستنی دارد. با این حال، برای تنبورنوازان، نواهای کردی به همان میزان دلنشین و آشنا است که زبان فارسی. شاید حتی این اشاره گذرای من خدشه‌ای بر این تساهل بیندازد چراکه مرزبندی‌های زبانی و قومی در این میان اصلا مطرح نیست. این‌ها بیشتر برای نگاه ناظر بیرونی اهمیت دارند که با پیش‌زمینه‌های جهان دیگری به سراغ این تصویر می‌آیند. جهانی که هر روز شاهد بحث و جدل و پرخاش و کین‌توزی به بهانه زبان‌های قومی است. اما روح یک‌دلی، تساهل، مدارا و جمع‌گرایی حاضر در این تصویر پذیرای هیچ گونه مرزکشی میان انسان‌ها نیست. زبان‌ها همه بهانه‌اند. هدف نوعی وحدت و یگانگی، در درجه نخست میان انسان‌ها و در درجه‌ای بالاتر میان انسان و طبیعت است.

KabK22

آب و سرکه چیست؟ نان قسمت کنید

Standard

حالا به اندازه کافی از انتشار و جنجالی شدن خبر «گورخواب‌ها» گذشته است که بدانیم هر واکنشی که قرار بوده، تا کنون بروز یافته است. شاید عقل سلیم انتظار داشت چنین خبری، بلافاصله به انبوهی از بحث و جدل برای چاره‌جویی و ریشه‌کن‌سازی فقر منجر شود. حتی به شخصه انتظار داشتم خیزشی ملی به راه ‌افتد که در کوتاه مدت به هر طریق ممکن به این بی‌سرپناهان کمک شود تا در طولانی مدت بتوان چاره‌ای اساسی کرد. مثل باز کردن درهای مساجد به عنوان جای خواب و کمک خواستن از شهروندان برای تهیه خوراک. اما درست در شرایطی که دوش به دوش اخبار گورخواب‌ها، اخبار مفاسد کلان اقتصادی یکی پس از دیگری منتشر می‌شود و رفته رفته گوش‌های جامعه را خسته می‌کند، تنها بحث جدی که من در این مدت شاهد بودم جدال بر سر «عقیم‌سازی» بود! بحثی تکان دهنده که جز در سنت فاشیسم، هیچ سابقه دیگری نداشته و ندارد و اتفاقا، به باور من، بازتاب دهنده تمام عیار وجه دیگری از یک جامعه بیمار است: آنجا که کرور کرور اموال ملی به غارت مفسدان می‌رود و گروهی از مردم کارشان به گورخوابی می‌رسد، بی‌شک عده‌ای هم هستند که وضعیت را با قربانی‌کردن انسان تئوریزه کنند. 
این صحنه آشفته، یادآور یکی از حکایت‌های «مثنوی معنوی» است که گویی مولانا، ۷۰۰ سال پیش آن را در پاسخ به وضعیت امروز ما سروده بود. حکایت از آنجا آغاز می‌شود که در دوران عمر، شهر اسیر یک بلای بزرگ می‌شود:
آتشی افتاد در عهد عمر . . / . . همچو چوب خشک می‌خورد او حجر
در فتاد اندر بنا و خانه‌ها . . / . . تا زد اندر پرّ مرغ و لانه‌ها
نیم شهر از شعله‌ها آتش گرفت . . / . . آب می‌ترسید از آن و می‌شِگِفت
در برخورد با این بلای همه‌گیر، عقلای قوم دست به کار می‌شود و:
مَشک‌های آب و سرکه می‌زدند . . / . . بر سر آتشْ کسانِ هوشمند
آتش از استیزه افزون می‌شدی . . / . . می‌رسید او را مدد از بی حدی
در اینجا، آب و سرکه زدن بر سر آتش، حکایت از ترفندهای نخبگانی دارد که تلاش می‌کردند با نظریه‌پردازی و سخن‌وری آتش درافتاده را تسکین دهند. درست به مانند صاحب‌نظرانی که در میان قائله گورخواب‌ها به یاد ضرورت عقیم‌سازی افتادند. طبیعتا هم آتش سوزان کوچکترین اعتنایی به این «هوشمندان» نمی‌کرد. در ادامه، خلایق به سراغ خلیفه می‌روند و از او کمک می‌خواهند. عمر در پاسخ می‌گوید:
گفت آن آتش ز آیات خداست . . / . . شعله‌ای از آتش بخل شماست
آب و سرکه چیست؟ نان قسمت کنید . . / . . بخل بگذارید اگر آل منید
تدبیر خلیفه، ساده‌تر از هوشمندی‌های رندانه‌ای است که معمولا در حکایت‌های پندآموز انتظار آن می‌رود. اما شاید، تمام مساله در همین سادگی خلاصه شود. باورکردنی نیست که چطور نخستین پاسخ و بدیهی‌ترین پاسخ در مواجهه با چنین بلایایی اینقدر مهجور و بعید به نظر می‌رسد. گرسنه‌ای را در مقابل چشم می‌بینیم، اما به جای آنکه بلافاصله به فکر خوراندن و پوشاندن او بیفتیم، ناگاه چنان دوراندیش می‌شویم که برای تکرار فاجعه در نسل‌های آینده نسخه‌های بی‌نظیر می‌پیچیم. البته که در برابر این نسخه ساده و سرراست، همواره انبوهی از توجیهات و بهانه‌ها وجود دارد. اما جناب مولانا، پیشاپیش فکر پاسخ به آن‌ها را هم کرده است:
خلق گفتندش که در بگشوده‌ایم . . / . . ما سخی و اهل فتوت بوده‌ایم
گفت نان در رسم و عادت داده‌اید . . / . . دست از بهر خدا نگشاده‌اید
بهر فخر و بهر بوش و بهر ناز . . / . . نه از برای ترس و تقوی و نیاز
مال تخم‌ست و به هر شوره منه . . / . . تیغ را در دست هر ره‌زن مده
به گمان‌ام، در سرزمینی که بیشترین حجم درآمدهای آن محصول ذخایر و منابع طبیعی و ملی است، سهم هیچ‌کس نمی‌تواند گورخوابی و کارتن‌خوابی باشد. آنچه که به واقع باید به این افراد تعلق گیرد، محصول کرم ما و سخاوت و انسان‌دوستی ما نیست که از روی ترحم به جا آوریم یا نیاوریم. حقی است که از هزاران هزار نفر به ناروا دریغ شده و ای بسا بخشی از آن نیز بر سر سفره ما حاضر باشد. مایی که «تیغ را در دست ره‌زن» داده‌ایم و خود نظاره‌گر چپاول سرمایه‌های ملی هستیم.

KabK22

پارادوکسِ دعوت به آشنایی با حقوق شهروندی

Standard
رییس‌جمهور با ارسال پیامکی نظر مخاطبان را به انتشار «منشور حقوق شهروندی» جلب‌ کرده‌اند. در متن این پیامک آمده است «بیایید با حقوق خود بیشتر آشنا شویم». پرسش من آن است که آیا تدوین و معرفی منشور حقوق شهروندی از جانب دولت امری معنادار است؟ برای پاسخ به این سوال باید به پیشینه مفهوم شهروندی مراجعه کنیم.
یونان باستان زادگاه مفهوم شهر و دولت‌شهر بود. البته آتن نه قدیمی‌ترین شهر باستانی است و نه بزرگ‌ترین آن؛ اما شهرهای پیش از آتن صرفا یک وضعیت طبیعی بودند. مجموعه‌هایی بزرگ‌تر و متراکم‌تر از روستا که به دلایل مختلف رشد کرده بوند. آتنی‌ها برای نخستین بار در برابر شهر (Polis) که نهادی طبیعی است، «Politeia» را ابداع کردند که مفهومی دوپهلو دارد. یعنی هم به شکلی از حکومت مبتنی بر دولت‌شهر اشاره دارد و هم به حقوق شهروندی. به لحاظ لغوی، «Politeia» ترکیبی است از واژه «Polis» و فعل «Politeuomai» که معنای کنش‌گری فعال از جانب شهروندان می‌دهد. پس «Politeia» تنها زمانی شکل می‌گیرد که ما نه تنها شهر داشته باشیم، بلکه شهروندانی فعال و کنش‌گر در دل جامعه شهری داشته باشیم. خارج شدن از وضعیت «شهروند فعال»، «Politeia» را از بین برده و شهر را از مفهوم آن تهی می‌کند، در نتیجه حقوق شهروندی هم دیگر معنی ندارد.
آتن یک جمهوری با دموکراسی مستقیم بود؛ اما تمام ساکنان آن «شهروند» نبودند. همان‌طور که گفته شد، حقوق شهروندی زاییده مشارکت فعال سیاسی بود. علاوه‌ بر برده‌ها که به دلیل بازماندن از کنش‌گری سیاسی، از حقوق شهروندی هم محروم می‌شدند، خود آتنی‌ها هم به دو گروه تقسیم می‌شدند. نخست «هوپولیت‌«ها که می‌توانستند خود را مسلح کرده و در جنگ از شهر و جمهوری دفاع کنند. گروه دوم «تت»‌ها بودند. این‌ها برده نبودند، اما چون نمی‌توانستند برای جمهوری بجنگند، پس حق رای هم نداشتند و کنش‌گر سیاسی محسوب نمی‌شدند.
سرنوشت آتن، تنها یک افسانه باستانی نیست. در تمام طول تاریخ بشر، هیچ گاه انسان‌ها به حقی دست نیافتند، مگر آنکه برای آن جنگیدند. مثل جنگ برای لغو بردگی در آمریکا؛ مثل جنبش خونین هشت مارس برای کسب حقوق برابر زنان؛ یا قیام برای لغو آپارتاید آفریقای جنوبی، انقلاب استقلال‌طلبانه مردم هندوستان و ده‌ها مثال تاریخی دیگر. ممکن است (و اتفاقا متداول است) که گروهی ادعا کنند انسان‌ها، حتی پیش از آنکه با جنگ و قیام به حق خود دست‌یابند هم با یکدیگر برابر بوده‌اند. اما چنین باورهایی مشخصا درافتادن در دام «آناکرونیسم» یا زمان‌پریشی است. یعنی اتلاق تعابیری که محصول یک دوره از زمان است، به دوره‌ای دیگری از زمان که آن مفهوم وجود نداشته است. برای هندی‌های پیش از قیام، مفهوم استقلال اصلا معنایی نداشته است که بخواهیم آن را از حقوق‌شان بدانیم. این حق تنها زمانی زاده می‌شود که شهروند هندی در درجه اول بدان «آگاه» شود و در درجه دوم برای کسب آن گامی بردارد. عبارت «حق دادنی نیست، بلکه گرفتنی است» را به یاد بیاورید. برای آنکس که اساسا به موضوعی «آگاهی» ندارد، (چه برسد به اینکه برایش تلاشی بکند) اصلا حق، معنایی نخواهد داشت.
برگردیم به ماجرای دعوت رییس جمهور. می‌توان گفت که ایرانیان دو دسته هستند: عده‌ای شهروند که مشارکت فعال سیاسی و اجتماعی دارند. برای این گروه هیچ کسی نمی‌تواند حق را تعیین کند یا توضیح بدهد. این‌ها، به موجب آگاهی و تلاش خود صاحب حقوقی هستند که خود بهتر می‌دانند. گروه دیگری هم هستند که هنوز به بلوغ شهروندی نرسیده‌اند. نه مشارکت فعال سیاسی/اجتماعی دارند و نه طبیعتا به حقوقی که این مشارکت به دنبال خواهد داشت آگاهند. برای این عده، به کار بردن لفظ «شهروند» نیز روا نیست، تا چه رسد به اهدای حقوق شهروندی.
البته که همه انسان‌ها، به صرف انسانیت خود دارای کرامت و احترام هستند. اما وضعیت شهروندی، تنها صورت بروز و ظهور انسان نیست. رابطه «ملوک و رعایا»، یا «بندگان و سلطان» توصیفات مناسب‌تری برای وضعیت انسان‌های شهروند نشده هستند. اتفاقا، تنها در همین نوع از روابط است که ملک یا سلطان، حدود اختیارات رعایا را تعیین کرده و به اطلاع آن‌ها می‌رساند. وگرنه، حقوق شهروندی چیزی نیست که دولت‌ها بنویسد و بعد مردم را دعوت کنند تا با آن آشنا شوند.
دعوت دولت از مردم، برای آشنایی با حقوق شهروندی یک وضعیت پارادوکسیکال است. طبیعی است که این منشور هم هیچ گاه عملی نخواهد شد، همان‌طور که همین امروز هم در حال نقض شدن است؛ اما حالا می‌توانیم دلیل این اجرا نشدن را بر پایه پیشینه تاریخی حق شهروندی توضیح دهیم: حق، آن چیزی است که از دل مشارکت و جنگیدن پدید می‌آید؛ پس قابل نقض هم نخواهد بود. آنچه بدون مشارکت شهروندان و مدافعان آماده به جنگ تدوین شود، نه حق است، نه پشتوانه اجرایی دارد.

KabK22